...... ساختارگشایی به قلب ساختارهای اجتماعی و سیاسی میزند وبامقاومت و جابجایی نهادها سروکار دارد. من فکر میکنم که با وضع موجود درهنر و معماری،برای ساختارگشودن موثر درمحرابهای سنتی- تئوریک، فلسفی، فرهنگی - باید آن چیزهایی را که من ساختارهای منجمد، نه به معنای ساختارهای مادی؛ بلکه در رابطه با ساختارهای فرهنگی، سیاسی،اقتصادی، آموزشی می نامم جابجا کرد.
ژاک دریدا
ژان باتیست کلمانس : من دیگر دوستی ندارم ، فقط شریک جرم دارم .
آلبر کامو ـ رمان سقوط
بن : می دونی درد تو چیه ؟
گاس: چیه؟
بن : اینکه تو به هیچی علاقه نداری .
گاس: چرا . به یه چیزایی علاقه دارم .
بن : جداً ؟ یکی شو بگو ببینم .
مکث
هرولد پینتر ـ نمایش مستخدم ماشینی
نقاشی اثر : جکسون پولاک
تلاش کردم خدا را بخندانم ، نخندید. تلاش کردم خدا
را خشمگین کنم ، خدا خندید.
لوئیجی یانوتسی ـ نمایش قرار ملاقات
مشکل داره اما وقتی دیدم بایه تیر خودش رو
خلاص کرده فهمیدم با هستی مشکل داشته !
بیتوس : طبیعت نابود کننده ، ضعیف کش و جلاده !
هر روز طبیعت میلیون ها موجود رو به دنیا می آره
و نابود می کنه ! هر روز در زندگی جهان فقط یک
تولد عمده و یک سلاخی عمده وجود داره.....
ژان آنوی ـ نمایش بیتوس بیچاره
من احمقم
من متاسفم
من نمی فهمم
من بازی بلد نیستم
من فکر نمی کنم
من با هیچ چیز سازگار نیستم
من در فکر یک انقلاب مخملی علیه خودم هستم
من
من
من
من بازم یک خود شیفته ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودم ـ حرفهای نگفتنی
افسردگی ، امتداد تفکر است .
والتر بنیامین
روده های آخرین کشیش به دار آویخته شود.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من آن دروغم که همواره حقیقت را می گوید ....
ژان کوکتو
"نقاشی از چهرهء ونگوگ " اثر : هنری لوترک
مریدان را حال دگرگون گشت . پس قصد کردند از آن پند جامه بر خویش بردرند که این بیت شیخ بریاد شان خطور کرد :
آماده کن درم و دینار گونی گونی
چو بر دری جامه بر خویش ای مرید کو.....
تذکره الکوانین
تابلوی مرگ اثر: پابلو پیکاسو
یک گروهبان و پشت سرش افسری وارد می شوند . گروهبان به زن جوان اشاره
می کند .
گروهبان : اسم؟
زن جوان : قبلا اسم هامون رو دادیم .
گروهبان : اسم؟
زن جوان : قبلا اسم ها مون رو دادیم .
گروهبان : اسم؟
افسر : ( به نگهبان ) تموم کن این مزخرفاتو . ( به زن ) شکایتی داری ؟
زن جوان : اون رو گاز گرفتن .
افسر : کیو ؟ ( مکث ) کیو ؟ کیو گاز گرفتن ؟
زن جوان : این زن رو . دستش پاره شده . ببین . دستش رو گاز گرفتن . این
هم خون .
........... ............. ...............
گروهبان : با اجازه قربان .
افسر : دست به کار شو .
گروهبان : شوهرای شما ، پسراتون ، پدراتون ، این مردایی که منتظر دیدنشون
هستین ، یه مشت کثافتن . اینا دشمن دولتن . یه مشت کثافتن .
افسر : ( به طرف زنها می رود ) حالا گوش کنین . شماها همه پشت کوهی
هستین . می شنوین ؟ زبونتون مرده . قدغن شده .
هارولد پینتر ـ زبان پشت کوهی
در دنیا فقط یک انتخاب وجود دارد.........
تنهایی یاعوام بودن .
آرتور شوپنهاور
نقل است که شیخ ما (رحمه الله علیه فی العالمین) در استریت ششم ولایت منچستر مجلس می گفت . جمعی از اهل متصوفه بر گرد او به زانوی تلمذ نشسته بودند . مریدی از آن میان فریاد بر آورد :
big man i love you
شیخ ما (قدس الله روح العزیز )بر منبر فراز شد و آواز بر آورد : " بسم الله الرحمن الرحیم باری همه سخن ما امروز در باب عشق بود السلام علیکم و رحمه الله و برکاه " همهمه ای در خلق افتاد شیخ ما از منبر فرود آمد و عزم رباط ۵ ستاره مقام گاه خود نمود . " خواجه الکس الدین فرگوسن " نقل کرده است : مشایخ و مریدان و اهل متصوفه جامه های شیخ می دریدند از بهر تبرک شیخ ما دستان بر عورتین گرفته بود و به دنبال جایی می گشت از باب تعذب و پنهان گشتن از اغیار پس سراسیمه اندرون حجره ای دوید . در آنجا جماعتی را دید از man و woman که حالی چو او داشتند و راه مرافقت با او پیمودند " هیچکس نمی داند پس از آن چه بود و چه شد که شیخ ما که سالی یکبار به ولایت منچستر می شد برای مجلس گفتن از آن پس هر سنه چندین بار برای انجام آن فعل مقدس عزم استریت ششم ولایت منچستر می کرد و همواره این بیت زیر لب می خواند که :
some love one
some love two
but i love 6th
تذکره الکوانین
از جنگل با شکوه تر وجود دارد .....دریا
از دریا با شکوه تر وجود دارد .......آسمان
از آسمان هم با شکوه تر وجود دارد و آن عمق روح یک انسان است .
ویکتور هوگو ـ بینوایان
زیگموند فروید
نقل است که شیخ ما (قدس الله روح العزیز)را وقت خوش گشت . پس خواجه" زیگموند الدین فروید" را طلب نمود . به حجره ای تاریک شدند و سه شبانه روز در آن جایگاه مقام کردند. مریدان را دلتنگی حاصل گشت چه آنان آرائ خواجه زیگموند الدین فروید را خوانده بودند و افعال شیخ رادیده بودند.مولانا" گوستاو الدین یونگ" گوید «پس از سه شبانه روز ترک مقام کردند و مریدان بر گردشان حلقه زدند .از خواجه پرسیدند شیخ را چگونه یافتی ؟ خواجه "زیگموند الدین فروید" نشیمنگاه با دو دست گرفته بود و آواز می داد :هرچه من گویم او می کند.پس از شیخ ما احوال جویا شدند و او (قدس الله روح العزیز)ندا داد :هرچه ما می کنیم او می گوید.
اهل متصوفه را حال دگرگون گشت. پس فریاد زدند و جامه ها دریدند و افعال شیخ را با آراء خواجه امتزاج نمودند.
تذکره الکوانین
نقاش:پابلو پیکاسو
نقل است که شیخ ما (قدس الله روحه العزیز) را قضای حاجت پیش آمد پس به آبریزگاه شد و از آنجا آواز همی در می داد که " دیری نپاید تا با روزگار نیز چنین کنم " . مشایخ را حال دگرگون گشت پس سر در کاسه ها فرو بردند و جامه ها بدریدند و آواز می دادند " حق است حق است "
مسعود میرزاپور - تذکره الکوانین
مارک: ایوان یک کم طنزداشته باش.
ایوان: هان؟
مارک: یک کم طنز.
ایوان: طنز؟من هیچ موضوع جالبی پیدا نمی کنم که نسبت بهش طنز داشته باشم.
یاسمینارضا ـ نمایش هنر



